X
تبلیغات
*★*.::ss501-story::.*★* - اشکهای فرشته قسمت 16و17

*★*.::ss501-story::.*★*

اشکهای فرشته قسمت 16و17

جونگی درو باز میکنه و میبینه ....(جان من بگمممممم)

.

.

.

.

.

سارا یا یه حوله ی سفید که دور سینش بسته و تا بالای رونشه .

سارا با چشمای گرد شده همینجوری مات و مبهوت داشت به جونگ مین نیگا میکرد

جونگ مین یه خنده ی شیطانی میکنه و میگه:واقعا توHOTiiiبعد زود از اتاق میره بیرون درو میبنده

بعد از چند دقیقه یه صدای جیغی میاد

شانا که تو اشپزخونه بود میگه:وای چی شده چرا این اینجوری جیغ میکشه

جونگی:من نمیدونم

شانا که نمیدونست جونگی تو اشپزخونس از جاش میپره و با تعجب به جونگ مینی که یه سیب دستشه نیگا میکنه و میگه:مگه تو چند دقیقه پیش حالت بد نبود؟

جونگی:چرا ولی الان بسی مستفیز شدم

شانا میره سکت جونگی و گوششو میکششه و میگه:مگه نگفتم سارا رو اذیت نکن

جونگی:اخ اخ ول کن بابا من که کاریش نکردم

شانا:اره جون خودت

شانا همین جوری داشت گوش جونگ مینو میکشید که ساراrelaxمیاد پایین . میره تو اشپزخونه

شانا:چرا جیغ کشیدی؟

سارا در حالی که داره با حرص به جونگی نگاه میکنه میگه:یه سوسک زشت. سیاه .قد بلد.هیزو دیدم جیغ کشیدم

جونگی:اااااااا سیاه نبودا من دیدمش سفید بود

شانا که به زور خندشو نگه داشته بود گفت:از این به بعد اگه واقعیشو دیدیم جیغ نکش

و بعد از اشپزخونه  میره بیرون

جونگی داشت به سارا نزدیک میشد که شانا جونگیو صدا میکنه

جونگی:حیف که شانا صدام زد وگرنه نشونت میدادم سوسک کیه و بعد میره

ساراه زبونشو در میاره و میره سمت یخچال

بعد از ۱۵ دقیقه

جونگی:ممنون شانا

شانا :ازش خوب استفاده نکنی سوسکیو که سارا رو ترسونده بود میندازم به جونت فهمیدی؟

جونگی:اوهو چه تهدیدی

شانا:مرخصی میتونی بری

بعدش شانا میره سمت نشیمن و تلویزیونو روشن میکنه

جونگی:چشم سرورم

شانا از تو نشیمن:چیزی گفتی

جونگی:نه  وبعدش زمزمه عجب گوشای تیزی داره ...چ...

شانا:شنیدم

جونگی:باشه بابا من میرم یه سر به سارا بزنم بعدش میرم

شانا:باشه

جونگی میره سمت اشپزخونه ولی سارا رو اونجا نمیبینه بعدش فکر میکنه تو اتاقشه ولی اونجام نبود

میره سمت دستشویی ولی گلوریا تو دستشویی بود

خلاصه همه جارو میگرده ولی سارا رو پیدا نمیکنه جوری بود که جونگ مین سراغ سارا رو از پسرا هم گرفت ولی کسی ازش خبر نداشت

خلاصه گلوریا شانا و جونگ مین حتا ملودیو و نیکولم که از خرید برگشته بودنم دنبال سارا میگشتن که وقتی جونگی برای بار دوم میره سمت اشپز خونه میبینه بله سارا خانوم رو اوپن نشستن بستنی در دست دارن به تماشای اردوی گروهی در خانه مینگرند

جونگ مین با داد:تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟ میدونی چقدر نگرانت شدیم

جونگی ادامه میده:میدونی چقدر ترسیدیم تو یه بیمغزی نمیگی دلمون هزار راه میره

سارا با نگاه معصومش به جونگ مین نگاه میکرد

ملودی میخاست چیزی بگه که شانا اونو به سکوت دعوت میکنه و به بقیه اشارا میکنه که یعنی برین بیرون

سارا داشت همینجوری به جونگ مین نگاه میکرد که جونگ مین نتونست تحمل کنه و سارا رو بغل میکنه

جونگی:نمیگی من میترسم / نمیگی که میگم کجا رفتی؟ / نبود تو نمیتونم تحمل کنم چرا اذیتم میکنی؟

سارا:مگه نگفتم بهم نزدیک نشو پس لزومی ندااره که نگرانم شی و بعد خودشو از بغل جونگ مین میاره بیرون ولی جونگ مین حسابی محکم بغلش کرده بود که نمیتونست تکون بخوره

جونگی:من نمیتونم

سارا:چرا چرت و پرت میگی این همه دختر منم یکی از اونا

جونگی:تو وسیله ی بازی نیستی

سارا :هه مگه اونا وسیله ی بازین برای توووو اااا یادم نبود که برای شماها دخترا مثل عروسک خیمه شب بازین

جونگی میخاست جواب بده که صدای در نزاشت پسرا بودن همشون به غیر از هیون نگران  سارا بودن

همین که پسرا اومدن پسرا جونگی سارا رو ول کرد و از اشپز خونه اومد بیرون

هیونگ:سارا رو پیدا کردین؟

جونگی:اره تو اشپز خونه بود

هیون با یه پوزخند :هه پس مارو سرکار گذاشته بود عجب ما مردمو سر کار میزاریم

کیو:حالا حالش خوبه

جونگی:اره کاملا حتا بستنی شکلاتیم میخوره

یونگی:بابا این دست منو هم ازپشت بسته تو غذا خوردن

بعد پسرا با هم میخندن با صدای خنده ی پسرا شانا/گلوریا/ملودی/نیکول به سمتشون میرن

کیو با دیدن نیکول دست پاشو گم میکنه (بچم چه تابلواااا)

نیکول با دیدن رفتار کیو خندش میگره

شانا:نیکول تو اینجا بودی

نیکول:چی؟نه

شانا:پس چرا الکی میخندی

خنده ی نیکول محو میشه و پسرا و دخترا ریز ریز میخندن

سارا از اشپزخونه میاد بیرون

یونگی:بهبه چشم ما به جمال شما روشن شد رغییبببب

سارا یه خنده ی پس کش میزنه و پسرا فرت

سارا میره سمت نیکولو اونو بغل میکنه

یونگی به جونگ مین میگه:منم یکی مثل سارا میخاممممممممممم

همه با تعجب به یونگی نگاه میکنن و یونگی ادامه میده:اشکال نداره جونگ مین سارا رو بده به من نننن تو که دختر زیاد دوروبرتن

جونگی که چشاش ۴تا شده بود با حرص:چی گفتی

یونگی:سارا رو بده به من اینقدر دنبالش نباش

و بله خودتون میدونید در ادامه چه اتفاقی افتاد یونگی و جونگی با هم شروع کردن به دعوا کردن

هیون و شانا با صدای بلند:بس کنین

همه ساکت میشن و شانا در ادامه :بریم تو نشیمن بعد دعوا کنین

همه با هم میرن سمت نشیمن و رو مبلا میشینن جونگی و یونگی با هم شوخی میکردن و میخندیدن انگار نه انگار که تا چند دقیقه پیش داشتن دعوا میکردن

کیو که کنار نیکول نشسته بود روشو به سمت نیکول میکنه و میگه:سلام من کیم کیو جونگ هستم و شما؟

نیکول با خنده:کیه که شمارو نشناسه منم نیکول اسمیت هستم نویسنده

کیو:بله تعریفتونو از هیونگ شنیدم متن فیلم نامتونو خوندم خیلی خوب نوشینش

نیکول با خنده:لطف دارید

کیو:ببخشید این سوالو میپرسم ولی امروز تو سالن شنیدم شما همسر دارید اون با شما سفر نمیکنه اخه شما مکزیکین؟

نیکول خندش محو میشه و میگه:ما از هم جدا شدیم

کیو:معذرت میخام که ناراحتتون کردم

نیکول:نه این یه واقعیتهایه که ممکنه برای هر کسی اتفاق بیوفته

کیو:ببخشید وای ازش بچه دارید؟

نیکول که از سوال کیو جا خورده بود جوابی نداد

کیو:ببخشید نباید اینقدر تند میرفتم

ملودی و هیونگ که از دور نیکولو کیو رو زیر نظر گرفته بودن ترتیب یه نقشرو دادن

ملودی از جاش بلند میشه و کیو رو صدا میزنه:کیو یه لحظه بیااا

کیو:بله اومدم یه لحظه اگه میشه منو ببخشید

نیکول:عیبی نداره

بعدش کیو میره و هیونگ میره جای کیو

هیونگ:سلام به نویسنده چه طوری؟

ملودی کیو رو میکشه کنار و بهش میگه :کیو اگه از نیکول خوشت میاد اگه احساست بهش جدی نیست نرو سمتش اون خیلی حساسه

کیو:اگه نزدیکش نشم که نمیفهمم احساسی بهش دارم یا نه؟

ملودی یه نیم نگاهی به نشیمن میندازه و ادامه میده:نیکول گذشته ی سختی داشته لطفا تو یکی ادیتش نکن

کیو:منظورتو نمیفهمم

ملودی:اون توی ۱۶سالگی ازدواج کرده میفهمی چی میگم؟

کیو:واقعا نمیفهمم چی میگی

ملودی :بعدا برات تعریف میکنم

کیو دست ملودیو میکشه و میگه:نه الان بگو

ملودی:باشه اول بیا برریم یه جای خلوت تر

ملودی کیو رو میبره به اتاقش که طبقه ی بالا بود هر دوشون وارد اتاق میشن ملودی در اتاقو میبنده

کیو:اینجا امنه بگو

ملودی:نیکول و من و بقیه ی بچها تو ۱۶سالگی باهم تو مکزیک تویه دبیرستان...

درس میخوندیم نیکول عاشق نوشتن داستان بود و البته توی ادبیاتم خیلی موفق بود تا این که یه پسری که نمیدونم از کجا پیداش شد اونو عاشق خودش کرد اسم پسره الیخاندرو ریتور بود خوب یادمه یه پسر مکزیکی الاصل قیافش خیلی گمراه کننده بود

نیکول از خانواده ی اشراف مکزیک بود با این حال نیکول دوست داشت مثل بقیه باشه نمیدونم چی شد ولی یه روز نیکول اومد پیشمو گفت:میخام با الیخاندرو ازدواج کنم سعی کردم منصرفش کنم ولی قبول نکرد بعدشم ما اون شب اجرا داشتیم و من و سارا رفتیم برزیل

تک و توک ازش خبر داشتم تا امروز که از خودش شنیدم :وقتی ازدواج کرد پدرش از ارث محرومش کرد و الیخاندرو هم یه قمار باز قهار از اب درومد و فقط به خاطر پول نیکول باهاش ازدواح کرده بود بعدشم که شنیده نیکول از ارث محروم شده اونو همیشه کتک میزده تا این که یه روز از فرط خوردن مشروب خفه میشه و میمیره از اونوقت به بعد نیکول شروع میکنه به نویسندگی و چاپ کتاب الانم که یه نویسندس و معمولا کارگردانای معروف دنبال کارشن و قرارا داد باهاش میبندن

کیو:پس پدرش چی؟

ملودی:باورت میشه هنوز سراغ نیکول نیومده

کیو که بغض کرده بود گفت: حتما مراقب رفتارم باهاش خواهم بود تو نگران نباش قول میدم تا از حسم مطمئن نشدم نزدیکش نشم

ملودی : ازت ممنون دوست خوبم

توی نشیمن

سارا:مین بستنی میخوری؟

جونگی:نه باهات قهرم

سارا:چرا؟

جونگی:هااااااا جونگی دهنش باز میمونه و با ناباوری ادامه میده میگه چرا؟ واقعا نمیدونی؟

سارا:اخه تو چرا اینقدر بی جنبه ای نمیفهمی هندسفری تو گوشم بود داشتم اهنگ گوش میدادم نفهمیدی؟

سارا در میره جونگیم که گرفته بود حنجرشو برای چیز بیخودی پاره کرده دنبال سارا افتاد

هیون که گوشه نشسته بود زمزمه کنان:بخند سارا   سر به سر بزار دل ببر موقع التماستم میرسه

شانا حواسش میره سمت هیون که داشت به سارا نگاه میکرد

شانا تو دلش:نکنه.... نکنه هیون؟..... نه امکان ندارههه

چه طوری بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 13:50  توسط Atefeh  |