مجري يه مقدار راجب آلبوم اونا و برنامه اي كه دابل اس براي خودشون در نظر گرفته بودن سوال كرد و دوباره برگشت سر موضوع اصلي:گيوري شي از رفتار دوست پسرتون راضي هستيد؟

گيوري در حالي كه سرش پايين بود گفت:اومممم...جونگ مين خيلي خوبه

تو همين لحظه يه نفر از پشت صحنه برگه اي رو به دست مجري رسوند؛وقتي مجري اونو ميخوند از صورتش مشخص بود كه حسابي تعجب كرده...بعد از چندلحظه گفت:مثل اين كه رابطه گروهSS501 و B.T Love خيلي صميمي تر از اونيه كه ما فكر مي كرديم...درسته يونگ سنگ شي؟

يونگ سنگ با شنيدن اين جمله رنگ از صورتش پريد:چي؟!!!خب...خب...دوستي جونگ مين و گيوري باعث شد ما چند بار همديگه رو ببينيم

مجري:فكر كنم امروز برنامه ي ما به كشف روابط بين خواننده ها پرداخته،هاني شي ميشه خودتون توضيح بديد

صداي هاني از عصبانيت مي لرزيد:چيو؟

مجري:ديگه انكار فايده اي نداره...بينندگان عزيز چندتا عكس از رابطه ي تازه كشف شده داريم كه تا آماده بشه ميريم يكي از آهنگ هاي آلبوم گروهB.T Loveرو مي بينيم

النا كه كنار هاني نشسته بود آروم بهش گفت:هاني منظورش از رابطه ي تازه كشف شده چيه؟!چرا به تو و يونگ سنگ سونبه اشاره كرد؟

هاني:فقط دعا كن اوني كه من فكر مي كنم نباشه

النا:نمي خواي بگي چي شده؟

-:خودمم نميدونم...فعلاً صبر كن

و دوباره با نگاهي پر از خشم به يونگ سنگ خيره شد

پخش آهنگ كه تموم شد مجري شروع كرد به صحبت كردن:آهنگ فوق العاده اي بود...خب حالا بنابر قولي كه داديم بريم تا عكسارو ببينيم

هاني درست حدس زده بود همون عكسايي بود كه خبرنگارا جلوي در از اون و يونگ سنگ گرفته بودن

مجري:فكر نمي كردم امروز برناممون تا اين حد شيرين بشه...هاني شي بازم انكارش مي كنيد

همه با تعجب به يونگ سنگ و هاني نگاه مي كردن

هاني واقعاً نمي دونست چي بايد بگه...زبونش بند اومده بود...تو اون لحظه دلش مي خواست يه سيلي محكم به يونگي بزنه

مجري بيشتر هاني رو تحت فشار گذاشت:هاني شي؟نمي خواين حرفي بزنين؟

النا:اون چيزي جز سوءتفاهم نبود

مجري:سوءتفاهم؟!نه من مطمئنم كه اونا خودشونن و اين جاهم جلوي در استوديوي ماست

النا:منم از اين بابت مطمئنم كه اونا خودشونن و اينجاهم جلوي در استوديوئه

-:پس ديگه بهانه اي نمي مونه

-:من خودم اون لحظه اونجا بودم...اگه اجازه بديد تمام اتفاقارو توضيح بدم

-:من كه دوست دارم اگه سوءتفاهمي بوده رفع بشه...ميشنويم

-:اولش كه ما رسيديم گيوري هول كرده بود و نمي خواست بياد،من اومدم دنبال جونگ مين شي تا بياد و گيوريو راضي كنه...وقتي گيوري راضي شد،هاني و يونگ سنگ شي شيطنتشون گرفت و داشتن به جونگ مين شي آموزش مي دادن كه جلوي دوربين بايد چيكار كنه...يونگ سنگ شي گفت كه اول بايد اينطوري گيوريو بغل كني و بعد هانيو بغل كرد

-:اما توي عكس خبري از بقيه نيست

-:اگه توجه كنيد در باز بود و ماهم تو بوديم

-:واقعاً اين طوريه؟خوشحال بودم كه موضوع جالبي پيدا كرديم...اشكال نداره هنوز هم ميتونيم راجب رابطه ي بين گيوري شي و جونگ مين شي صحبت كنيم

توي بيست دقيقه ي آخرهم راجب جونگ مين و گيوري سوال شد

وقتي برنامه تموم شد هاني اولين نفر از استوديو خارج شد...جونگ مين و گيوري مي خواستن بعد اين مدت طولاني كه همو نديده بودن اون روزشونوباهم بگذرونن...پس اوناهم باهم رفتن...النا جلوي در جلوي يونگ سنگو گرفت:سونبه با اين كه يه جوري اون ماجرا تموم شد اما حداقل خودمون ميدونيم كه اون چرندياتي كه من گفتم حقيقت نداشت...درسته؟

يونگ سنگ آروم سرشو تكون داد

النا:پس چطوري اين موضوع رو توجيح مي كنين؟

هاني كه كنار بقيه دخترا دورتر ايستاده بود بلند گفت:النا نمي خواي بياي؟

النا:سونبه من منتظر جوابم

يونگ سنگ:ميشه من با هاني حرف بزنم

-:هه...يه نگاه كه به هاني بكنيد ميفهميد كه نميشه

يونگ سنگ كه به سختي جلوي جاري شدن اشكي كه پشت نگاهش جمع شده بودو گرفته بود با صداي لرزان گفت:مگه بغل كردن كسي كه دوسش داري جرمه؟مگه دوست داشتن جرمه؟يعني من نمي تونم هاني رو دوست داشته باشم؟...خودمم هيچ وقت فكر نمي كردم كه يه روز جلوي احساساتم كم بيارم...اما واقعاً نمي تونم،نميتونم جلوي دوست داشتنمو بگيرم...

النا:اما مي تونستيد...

-:النا تو اين مدت به اندازه ي كافي غرورم له شده...ديگه تحمل اين يكي رو ندارم

النا سرشو تكون ميده و به سمت بقيه ميره

يونگ سنگ به هاني كه بدون توجه بهش پشتشو كردو رفت نگاه مي كرد

كيوجونگ:يونگ سنگ بيا بريم

-:شما بريد من خودم ميام

-:اما...

يونگي كه اشكش روي صورتش ريخته بود به سمت كيوجونگ برگشت:گفتم كه؛خودم ميام

هيون:كيوجونگ بذار راحت باشه...پس ما رفتيم

همه رفتن و حالا فقط يونگ سنگ مونده بود بازخم بزرگي كه روي قلبشه...همين طور بي هدف راه مي رفت...نمي دونست داره كجا ميره به اشكاش اجازه داد كه روي صورتش بريزه

ماشين دخترا هنوز حركت نكرده بود

كارن:هاني نمي خواي بري پيشش؟

هاني:چييييي؟!!فكرشم نكن

-:فقط برو پيشش نمي خوادباهاش حرفي بزني،اون الآن بيشتر از هركسي به تو احتياج داره

-:گفتم كه نه!

النا:اِاِاِاِ...حالا الكي لوس ميشه!گفتش كه نمي خواد باهاش حرف بزني فقط برو پيشش

-:النا...

-:برو ديگه الآن ميره

-:آخه...

-:من تاحالا اونو اينطوري نديده بودم...خيلي بد غرورشو شيكوندي...خودشم باورش نميشد...حالا با اين حساب حتي حاضر نيستي يه دقيقه پيشش باشي؟

-:خيلي خب...شما بريد من خودم ميام

از ماشين پياده شد و به سمت يونگ سنگ رفت.ماشين دخترام حركت كردو رفت

هاني پشت سر يونگ سنگ راه افتاد چندبار تصميم گرفت كه برگرده اما ميديد كه يونگ سنگ واقعاً ناراحته

-:يونگ سنگ شي

يونگي برگشت سمت هاني...چند لحظه بدون هيچ حركتي بهش خيره شد...يونگي حتي سعي نكرد پيش هاني جلوي اشكاشو بگيره:هاني من...من واقعاً...واقعاً نمي خواستم اين اتفاق بياُفته

هاني نگاهشو از يونگ سنگ گرفت وحركت كرد...هردوشون بدون اين كه كلمه اي حرف بزنن توي يه خيابون خلوت قدم مي زدن

بعد از يه مدت تقريباً طولاني يونگ سنگ سكوتو شكوند:براي چي اومدي پيشم؟

هاني جوابي نداد

-:الآن ديگه مطمئن شدم ازم متنفر شدي

بازم جوابي از هاني نشنيد

-:ميشه انقدر سنگين برخورد نكني؟به اندازه ي كافي دارم خورد ميشم تو ديگه به خورد شدنم كمك نكن

دوباره سكوت

يونگ سنگ طاقتش تموم شد،اومدو جلوي هاني ايستاد:دارم باتو حرف مي زنم

اما هاني سرش پايين بود و جوابي نداد

يونگ سنگ چونه ي هاني رو گرفت و صورتشو بالا آورد:هاني به من نگاه كن

هاني نگاهشو به خيابون دوخت

يونگ سنگ صورت هاني رو تو دستاش گرفت:هاني خواهش مي كنم...به چشمام نگاه كن

هاني با نگاهي سرد و بي روح به يونگ سنگ نگاه كرد.چشماي يونگ سنگ قرمز شده بود

يونگي:چرا دوباره اومدي پيشم؟جواب بده خواهش مي كنم

صداي هاني بي روح تر از چشماش بود:بچه ها ازم خواستن

-:تو چرا قبول كردي؟

-:به اجبار اونا

دستاي يونگ سنگ بي حس شدو از صورت هاني جداشد:نمي دونستم دوست داشتن انقدر دردسر داره

و دوباره به راهش ادامه داد،يه مدت ديگه هم تو سكوت كنار هم بودن

كنار جاده يه پارك بود كه هيچكي توش نبود...يونگ سنگ به سمت يكي از نيمكت هاي پارك رفت و هاني هم پشت سرش راه افتاد...توي پارك هردوشون رو يه نيمكت نشسته بودن بعد از يه مدت هاني بلند شد كه بره

يونگ سنگ كه تا اون لحظه سرش پايين بود گفت:صبركن

هاني برگشت و منتظر موند تا يونگ سنگ حرفشو ادامه بده

يونگ سنگ از جاش بلند شد:او هاني...تلخ ترين و شيرين ترين خاطرات زندگيمو با عشق تو گذروندم...اما ديگه بيشتر از اين نمي تونم تحمل كنم،مي خوام تمومش كنم با اين كه مي دونم زخمي كه عشقت رو قلبم جا گذاشت هيچ وقت از بين نميره...اين مدت هم خيلي خوب بود هم خيلي بد،خوشحالم كه باهات آشنا شدم

و دستشو جلو آورد

هاني هم باهاش دست داد:خوش حالم كه اينو ميشنوم...پس خدافظ

خواست بره كه يونگ سنگ دستشو محكم گرفت

هاني:چيز ديگه هم مونده؟

-:فقط يه خواهش؛به عنوان آخرين خواهشم

-:فكر مي كنم حداقل بتونم اين يكي رو انجام بدم

-:اجازه ميدي(نگاهشو پايين ميندازه)ببوسمت؟

-:مثل اين كه اشتباه فكر مي كردم اين يكي رم نميتونم انجام بدم

يونگ سنگ آروم دستشو از دست هاني جدا كرد

هاني برگشت كه يونگ سنگ بازوي هاني رو گرفتو برگردوند سمت خودش و آروم لباشو روي لباي هاني گذاشت...

چند لحظه همونطور گذشت...

يونگ سنگ آروم سرشو عقب كشيد،چند ثانيه به هاني نگاه كرد واز كنار هاني رد شدو رفت

هاني شوكه شوده بود برگشت سمت يونگ سنگ:به چه جرئتي اين كارو كردي؟

يونگي بدون اين كه برگرده گفت:معذرت مي خوام...

-:معذرت خواهي تو به درد من نمي خوره

-:پس مي خواي چيكاركنم؟

-:.......

وقتي چيزي از هاني نشنيد به راهش ادامه داد

دلش مي خواست تمام اون خاطراتو دفن كنه اما ميدونست كه نمي تونه...مي دونست كه نمي تونه هاني رو فراموش كنه؛اما مجبور بود اون حرفا رو به هاني بزنه،دلش نمي خواست هاني ازش متنفرشه...

يه مدت كه همين طور بي هدف راه رفت چشمش خورد به سوپرماركت كوچيكي كه اون طرف خيابون بود،به سمت سوپرماركت رفت،دستشو روي صورتش گذاشتو رفت تو...يه شيشه مشروب گرفت و از مغازه اومد بيرون و به راه افتاد

در شيشه رو باز كرد و يه مقدار ازش خورد...يه لحظه بدنش به لرزه افتاد

هرچند قدمي كه برمي داشت يه مقدار از مشروبش مي خورد...نمي تونست به خوبي راه بره،بدنش مي لرزيد

دوباره شيشه رو آورد بالا اما چيزي توش نبود همشوخورده بود،شيشه رو محكم زد زمين.خودشم نشست زمين و شروع كرد به گريه كردن.نمي دونست بايد از كي شكايت كنه...از دل خودش؟از هاني؟از روزگار؟تو اون لحظه مرگو به همه چيز ترجيح ميداد

دوتا دختر داشتن از اون اطراف مي گذشتن كه چشمشون به يونگ سنگ افتاد

-:هي صبر كن قيافه ي اون پسر خيلي برام آشناست

-:ولش كن بيا بريم،مثل اين كه خيلي خورده

-:نه صبر كن اون قيافش خيلي خيلي برام آشناست

آروم آروم داشت به سمت يونگ سنگ ميومد،تو همين لحظه يه دختر كه صورتشو با شالش پوشونده بود جلوي يونگي روبه اون دختر ايستاد:باهاش كاري داري؟

-:آآآآ...دوست پسرته؟نه با يه نفر اشتباه گرفتمش...بايد بيشتر مراقبش باشي...مثل اينكه خيلي...

-:اومممم؛از اين به بعد بيشتر حواسم بهش هست

وقتي مطمئن شد اون دوتا دختر كاملاً از اونجا دور شدن رو به روي يونگي رو زمين نشست و شالشو پايين كشيد

هاني بود... بعد از اين كه تو پارك از هم جدا شدن هاني بدون اين كه بخواد دنبال يونگ سنگ راه افتاده بود

-:حالت خوبه؟

-:نه...من نمي تونم...ميدونم...هاني...من...

معلوم بود كه حالش خوب نيست

هاني:امروز براي چندمين بار باعث دردسر شدي

هاني به سختي يونگ سنگو بلند كرد و دستشو دور گردن خودش انداخت:حالا با اين اوضاع كجا بايد ببرمت؟

با زحمت يونگي رو به سمت نيمكت كنار خيابون برد و اونجا نشوند:فكر مي كنم بهترين نوشيدني براي هشيار شدنت قهوه است اما چطور مي تونم تورو تو اين وضعيت اينجا تنها بذارم؟...مثل اين كه مجبورم

شالشو از دور گردنش باز كرد و اونو دور صورت يونگ سنگ پيچيد:فقط چند لحظه دردسر درست نكن الآن برمي گردم

به سرعت رفت و با يه ليوان قهوه برگشت:خوبه كه حداقل سرجاتي...هي بيا...بيا بگير بخورش،زود باش،ديگه دوست ندارم تو اين اوضاع ببينمت

نشست كنار يونگ سنگ و آروم آروم قهوه رو به خوردش داد...وقتي مطمئن شد كه يونگي اونو كامل خورده بي صدا كنارش نشست و با ليوان قهوه بازي كرد...تو همين لحظه سر يونگ سنگ روي شونه هاني افتاد

هاني نگاهي به يونگي انداخت و با خودش فكر كرد:هه...كي فكرشو مي كرد كه هو يونگ سنگ ساكت و آروم انقدر باعث دردسر بشه

بعد از چند دقيقه يونگ سنگ تقريباً به حال خودش برگرشته بود...وقتي چشماشو باز كرد سرش حسابي درد مي كرد دوباره چشماشو بست و سرشو از رو شونه هاني بلند كرد كه صداي هاني رو شنيد:به هوش اومدي؟حالت خوبه؟

با تعجب چشماشو باز كرد و به هاني نگاه كرد:تو...تو...هي درست مي بينم...تو واقعاً هاني اي؟!!!!!

-:اوممممم...خوبه كه حالت بهتره...خب من ديگه بايد برم

بلند شد و به راه افتاد

يونگ سنگ:هاني...مي خواستم بگم...بگم كه همه ي اون حرفايي رو كه تو پارك بهت زدم فراموش كن من واقعاً نمي تونم فراموشت كنم

هاني بدون اين كه برگرده جواب داد:مي دونستم...اينو يه بارم بهم گفته بودي

مي خواست به راهش ادامه بده كه چيزي به ذهنش رسيد،برگشت سمت يونگ سنگ،شونه ي يونگي رو گرفتو يه مقدار به سمت خودش كشيد

يونگ سنگ نمي دونست هاني داره چيكار مي كنه.باتعجب منتظر بود تا ببينه چي پيش مياد

هاني دستشو دور گردن يونگ سنگ انداخت

يونگ سنگ با تعجب به هاني نگاه كرد

هاني بعد از چند لحظه شال گردنشو از دور گردن يونگ سنگ بيرون كشيد:اگه بهش احتياجي نداري ببرمش

و منتظر جواب يونگ سنگ نموند و برگشتو به راهش ادامه داد

يونگ سنگ زمزمه وار پيش خودش گفت:هاني...دوست دارم،خيلي...

بابــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاي